تبليغاتX
من متهم ردیف اول هستم

اکثر کارهایم احتیاج به باز پرداخت دارند من جمله این داستان حالم خوش نیست و حوصله ی باز نویسی و پرداخت دو باره ندارم..در مجالی دیگر با پردازش بهتری آن را ارائه می کنم ..تا آن زمان:

 

زن توی آینه

نگاهش اتاق را دور زد. به دو تا قلب سرخ كه از سقف آویزان بود. و دوتا خرس سفيد كه رو قلبها لميده بودند و بعد هم قاب عكس بالاي تخت . و از پس پرده اشك ، به هيكل عريان زني در آيينه ميز توالت .  شلوار جین مچاله ای را از پايين تخت برداشت و به سختی از کپل فربه اش بالا کشید و زل زد توی چشمهای زن

.دندانهایش را روی هم فشردو چشمهاش گشاد شد و ابروهایش درهم .جلوتر رفت کف دستش را محکم کوبید روی میز  توالت.میز تکان تکان خورد و آینه لرزید.انگشت کوچکش رفت توی لوله رژلب سرخابیرنگی و  پخش شد روی لب پاینش .گفت: همینه و لبهاش  را به هم مالید . زن توی آینه هنوز داشت می لرزید   

از نشيمن كه خواست عبور كند ، ناگهان ايستاد . انگار چيز غريبه اي ديده باشد ، به قاب روي ديوار خيره شد و با انگشت از ميان گرد و غبار روي شيشه اش راهي باز كرد . بريده بريده گفت  : "  خانم...همسر...با نهايت...مراتب سپاس... "  رفت توي آشپزخانه . از توي قاب اپن باز چشمش به قاب  شيشه اي افتاد و به عينكش كه گوشه ميز نشيمن بود وبه ساعت دیواری و به قاب و باز ساعت دیواری و  زد زیر آواز:  " تو كه گفتي اگر به آتشم كشي.. وگر زغصه ام كشي ...."  شير لباسشويي را باز كرد و آب با فشار روي سراميكها ريخت. گفت : " تو را رها نمي كنم مََََ....َ..َ..َ...َ.ن "

 تي را برداشت. به ميز ناهار خوري نگاه كرد . دلش هوا كرده بود ، مردي كه روي صندلي رو به رويش نشسته لقمه اي بگيرد بگذارد دهانش  . او بگويد :  " از باز ميخوام . "   مرد بخندد . لقمه اي ديگر بگيرد . دستهايش را به هم بكوبد  :   " هي ! چقدر پنير ! "   مرد لپش را بكشد . و بخندند دوتايي با هم . چانه اش لرزيد . تي را ول كرد خودش را انداخت روي مرد و با مشت به سينه اش كوبيد .

  به قابلمه كوچك توي ويترين كابينت نگاه کرد بعد به صندلی مرد که خالي بود.. با پشت دست دانه اشکی که اویزان دماغش شده بود را  روی گونه اش پخش کرد.دماغش توی صورتش جمع شد وشانه اش را بالاانداخت . پوزخندی زد: بی خیال ..الان دخترت بیدار می شه باید آمادش کنم بره مدرسه.مرد لبخند زد..نگاهش کرد  دوباره پوزخند زد و گفت : بی خیال..

  خيلي وقت بود مرد را نديده بود . نه  روي صندلي آشپزخانه ، كه حتي توي قاب عكس بالاي تخت خوابشان هم نبود . شير آب را بست . مرد روي صندلي نشسته بود . قندان را كوبيد روي ميز و ظرف كره و ته مانده شيشه مربا را . چانه اش لرزيد :  

 " كره مربا دوست ندارم . ! "  

 به مرد نگاه كرد و با سرعت برگشت . در يخچال را باز كرد . كيسه سبزي را ، انداخت بيرون . و کیسه ی نان را و  گفت :   "  پنير نداريم !  پنير نداريم ... نه پارمسان...نه كرافت...نه بوي ..وحتي يه پنير گند ايراني ...مي بيني عزيزم؟! ...مي بيني ؟ ! "    و چانه اش لرزيد . ...تكه اي نان را روي ميز صاف كرد . چاقو را برداشت.  گفت :   " اين طوري نگام نكن ها..."    چاقو را گذاشت روي شاهرگش . به لبخند مرد نگاه كرد :   " بخدا مي كشتم .اگه  اين بچه نبود . "   چاقو را توي قالب كره فرو كرد .   " به اينجام رسيده. "    كره را كشيد روي نان . و زل زد به صندلي ،بعد سرش را انداخت پايين و زمزمه كرد :    " همه جا رفتم براي كار...باور كن ..چيكار مي كردم ها؟ "    و با صداي بلندتري گفت :    " عزيزم چيكار؟ !"   شيشه مربا را يك طرفي كج كرد روي نان .دستيش كه چاقو را گرفته بود، آورد بالا. :  " سر اومدم ديگه ! "    به مرد كه از جايش بلند شد نگاه كرد :   " داري مي ري ؟ ...نه چیزی نمی خوام..فقط...فقط زود برگرد عزيزم ...عزيزم..عزیزم" و فرياد كشيد :    " عزيزم...بي شرف .. بي معرفت ..هيج جا به من براي كار احتياج نداشتن . مي ديدي كه ؟ اينطوري نگام نكن ..آره...همهش بهونس.همش..همش

.همش كه نياز مالي نيس .."     دست مرد را گرفت و به طرف لبش برد .    " كي بر مي گردي ؟ ساعت چند ؟ "     

"مامان ! ..ماماني !"     دختر بچه اي كه توي چهار چوب در ايستاده بود دوباره گفت: مامان .مامانی!.  زن فرياد كشيد :     "  مي خواستي چي رو ثابت كني ؟ عشق به وطن ؟ تو هر جا وقتي شوهر يه زن مي ميره اونم همراش ميفرسن تو گور ؟ "      و به آرامي گفت :     "  مي گن رفتي بهشت . خدا كنه به جهنم رفته باشي . خدا كنه... .

دختر گفت : مامان ..مامان جون. "نگاهش را از صندلی سراند سمت در .تندی برگشت و  زیپ شلوارش را بالا کشید

آغوش باز کرد. دختر سرش را گذاشت روي شانه اش .  گفت : " مامانی  دیروز.. "

" دیروز چی؟! ها؟ دیروز چی؟"

بازوهای ضعیف دختر را تکان تکان داد : گفتم چی؟

 دختر میان اشک و ناله خودش را از دستش رهاند .عقبتر رفت گفت: دیروز....هٌل برداشت سمت دختر.دست راستش را روی دهانش  گذاشت و روی بازوی چپش بلندش کرد.. نفس نفس زنان  در اتاق خواب را باز کرد د ختر را پرت کرد روی تخت  گفت : به درک که دیدی..به درک..به...دَ..رَک.. برگشت سمت آینه زن  زل زده بود توی چشمهاش..گفت : بیا ..مال خودت..اصلا من می رم..  رفت بیرون و در  را پشت سرش قفل کرد..دختر داشت با گریه به زن توی آینه می گفت: دیروز  ..

از پشت درگوشش را گرفت: فریاد زد: خفه شو کثافت چشم سفید!و ملتمسانه جوری که صدایش می رفت تا محو شود گفت خفه..خفه..خفه.. سرش را ما بین آرنجهاش نگه داشت و کمرش روی در سرید و کپلش زمین خورد...گفت : خفه شو عوضی..

دختربا گریه گفت : معلممون گفت بیای مدرسه...زن فریاد کشید:  می رم.. می رم

پايان

 

مريم تنگستاني

آذر 1383 تهران

نوشته شده توسط مریم تنگستانی  در ساعت 5:41 | لینک  | 

عنوان کتاب: دکتر نون زنش را بشتر از مصدق دوست دارد

نویسنده : شهرام رحیمیان

ناشر: نیلوفر

قیمت پشت جلد:۱۱۰۰۰ ریال

  چاپ اول 1380 چاپ دوم1383

 

 چه کسی دکتر نون را بیشتر دوست دارد؟!...

(غلبه عشق بر سياست)

 داستان روايتی روان و محكم از موضوعي خاص است كه به رغم ديگر داستانهايي كه در ميداني تاريخي گام بر ميدارند وراي مسائل تاريخي به جدال عشق و سياست در بين ملتي مي پردازد كه همواره در ذهن خود براي واژه قهرمان تعريفی خاص دارد و مهر خائن را بر پيشاني دكتر نون هايي مي كوبد كه علارغم تحمل شكنجه هاي رنگارنگ زندان و دهان باز نكردن هايش وقتي پاي عشقش به ميان مي آيد وا داده و تن به مصاحبه اي راديويي عليه مصدق كه مرادش است مي دهد.ولي اين پايان ماجرا نيست.  تازه آغاز جدال است . جدال خود با خود ( جدال درونی)  و جدال خود با اجتماع( جدال بیرونی) که داستان را پیش می برند                                                     

(غلبه سياست بر عشق) 

در نیمه اول داستان سياست مغلوب عشق مي شود ولي در قسمت دوم داستان را در بطن اجتماع مي بينيم كه اجتماع نيست جز فرهنگ سنتي اين قهرمان وا داده. حالا به خاطر هر چيز كه مي خواهد باشد…داستان زماني شروع مي شود كه تمام اتفاقات افتاده و ما هستيم و راويي كه دكتر نون است و مدام با خودش كلنجار ميرود و ما هستيم و تضاد هاي دروني اين شخصيت كه سرشار از عذاب وجدان است و ترس خائن به شمار آمدن لحظه اي تصوير مصدق را از جلوي چشمانش محو نمي كند تا آنجا كه در خصوصي ترين لحظات زندگيش تصويرمصدق را مي بينيم وبعد نتيجه تمام اين كنش هاي دروني و بيروني دكتر نوني مي سازد دائم الخمر و كج خلق كه خانه را تبديل به زنداني همراه باشكنجه مي كند براي خود  و همسرش مثال زندان سياسي و بلكه بدتر.                                                                                                          

نمود آشكار اين شكنجه و خود در گيري ميتواند ان جا باشد كه دكتر نون در جواب همسرش ملك تاج مي گويد بچه مي خواهيم چكار ؟اصلا آدم خائن بچه مي خواهد چه كار .البته نه دقيقا با همين واژه ها ولي به همين مضمون.                                                                                 

اما بازنده واقعي چه كسيست؟ملك تاج-ملك تاج كه در ابتدا مظلوميت و ويراني او به چشم مي آيد و مرگش نيز گواه بيروني اين مدعاست؟                                                                 

نه با اندكي تامل ميتوان گفت نه ويران شده واقعي دكتر نون است كه تا پايان داستان دارد دست و پا مي زند و بعد از داستان هم. كه تصوير مصدق لحظه اي از پيش رويش محو نمي شود (ترس و عذاب وجدان)كه در اقدامي دست به ربودن جسد زنش از سرد خانه بيمارستان مي زند كه روزي به خاطرش وظيفه اش را زير پا گذاشت(عشق)همان زني كه حالا عذاب آزار دادنش دارد توي اين خانه پر گل درخت روبروي تصوير مصدق مي ايستدوبا او حرف مي زند.هنوز مغلوب ميدان عشق و سياست معلوم نيست؟   چرا؟مغلوب دارد كماكان توي اين ميدان دست و پا مي زند  (دكتر نون). 

مردم عليه مردم

كتاب دكتر نون  زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد مورد استقبال مردم قرار گرفت.     چه مي شود كه اين كتاب كه انگشت محكوميتش سمت  همين مردم دراز است مورد استقبال قرار مي گيرد درنقد هاي متنوعي كه از اين كتاب خواندم جايي به اين موضوع اشاره نشده بود كه چرا مردمي كه دكتر نون را خائن مي دانند دارند با او همدردي و گاها همزاد پنداري مي كنند. آيا مردم در مقابل سنت هايشان ايستاده اند؟يا نه مردم مي پذيرند كه دكتر نون خائن نيست و با اين قهرمان غمگين همدردي مي كنند.استقبال عمومي از كتاب نشانگر اين است كه مردم ما هيچ گاه بر عقيده اي نا درست پا نمي كوبند هر چند اين عقيده به صورت فرهنگ نهادينه شده باشد. خوب اين مردمي كه بر هيچ عقيده نادرستي پا فشاري نمي كنند كماكان سنتها و عقايد نادرستي در بينشان هست . چرا هست ؟و تا چه زمان هست تا زماني كه داستاني مثل دكتر نون نوشته شود و انچه بايد ا در درونشان اتفاق بيفتد وكلمه ی شايد برود قبل از اسم خيلي از دكتر نون ها كه تا به حال در ذهنشان محكوم به خيانت بوده اند..  شايد بايد اين انگشت اشاره را بر گردانيم سمت نويسنده و نويسندگاني كه بايد از اين دست بنويسند و مي توانند بنويسند و نمي نويسند . اين مردم همان تعريفي را از قهرمان دارند كه خوانده اند كه شنيده اند …در مقابل چشمانش به زنش تجاوز كردند ولي وا نداد .انگشت خواهرش را بريدند جلوي چشمانش ولي لب به اعتراف نگشودو…اينها قهرمانهايي هستند كه مردم از آنها خوانده اند و شنيده اند .

زبان داستان

واما زبان روان و شكسته شدن پي در پي زمان و موهوم بودن مرز حقيقت و خيال به داستان جذابيتي فوق العاده داده است. زاويه ديد(اول شخص به سوم شخص )طوري با مهارت عوض مي شود كه لطمه اي به داستان وارد نمي کند ولي سوال اين جاست كه اين تغير زاويه ديد با كدام هدف صورت گرفته و چه كار خاصي در داستان انجام مي دهد .تا كنون كه داستان را دو بار خوانده ام اين امر برايم معلوم نشده است.

و داستان هرچند تا پايان كشش و تعليق خود را دارد اما تا نيمه راه گره اي وا نكرده باقي نمي گذارد در نيمه پاياني داستان ما تنها دكتر نوني را داريم سرگردان به علاوه بازي زباني زيبا و كنش آفرين رحيميان در مورد شخصيتها هم شخصيت اصلي که دكتر نون مي باشدو كاملا پرداخت شده و قابل قبول است مصدق كه به نظرم حتي از يك شخصيت فرعي هم كمرنگتر است و ملك تاج كه يك شخصيت فرعيست و اما او هم مثل مصدق در سطح..داستان جا براي پرداختن به چند شخصيت ديگر هم داشت و ميدان براي شخصيتها زيادي بزرگ به نظر مي رسيد.

و اما چنين داستان خوبي از ويراستاري ضعيفي رنج مي برد و صد افسوس.   

در پایان خوانش این داستان را به دوستانِ اهل قلم توصیه می کنم.

مریم تنگستانی-دی ماه ۱۳۸۵                                                                                    

نوشته شده توسط مریم تنگستانی  در ساعت 20:14 | لینک  | 

 

من هیچ‌وقت جریان آن تعمیر کار زن را به مادرم نگفتم. اصلا وقتی مادرم برگشت خانه، نمی‌دانم کجا رفته بودم. یادم نیست چه پرسید. فقط گفتم: «درست شد! درست شد همین...» انگار وقتی آمده بود آن زن یک چیزی آمده بود سر جایش و وقتی رفت انگار یک چیزی کم شده بود توی خانه امان. اما صدایش هنوز توی آشپزخانه هست: «چیه؟! تعجب کردی؟ خوب من تعمیر کارم... تعمیر کار!» مکعب اتاق دور سرم می‌چرخد. مانتوی آبی کمرنگی به تن دارد که آستینش را تا بالای آرنجش جمع کرده و با یک سری انگشت‌های ظریف پیچ‌گوشتی را می‌چرخاند روی آبگرمکن. با حوصله با دقت. یک آن دست از کار می‌کشد، می‌رود عقب. دستش را می‌گذارد روی چانه‌اش و با انگشت اشاره ضرب می‌گیرد. یک ابرویش را می‌دهد بالا زیر چشمی به من نگاه می‌کند. می گوید: «خوب پسر خوب میای کمک بدی به من؟... باید بیاریمش پایین.» با من بود... انگار تمام خون بدنم به سمت بالا حرکت می‌کند. سرم داغ می‌شود. کتابی که در دست دارم را می‌گذارم روی کرسی بلند می‌شوم . فکر می‌کنم الان است که از هول بیفتم. دستش می‌رود بالا و روسریش را پشت گردنش گره می‌زند. کرسی را می‌کشد زیر آبگرمکن. به کتاب نگاه می‌کند. می‌گوید:«سال دومی هسی؟» می‌گویم: «بله» پیچ گوشتی را به دندان گرفته می‌رود بالا...انگار خیلی بالا... خیلی بلند... «بیا وایسا اینجا دستاتو بزار زیر آبگرمکن.» صدای چرخیدن پیچ‌هایی که تندتند باز می‌شود می‌آید. سرم را کمی جلوتر ببرم می‌خورد به شکمش که آرام و نامحسوس بالا و پایین می‌شود. ناگهان سنگین می‌شود دست‌هایم و باز سبک. صدایی نامفهوم از لای پیچ‌گوشتی و دندان‌هایش می‌زند بیرون. «حالا ولش کن.» می‌آیم این طرف. عضلات بازویش منقبض شده و رگ‌های آبی از سفیدی پوستش زده بیرون. محکم چسبیده به آبگرمکن. حالا عضلات صورتش هم منقبض شده. «می‌تونی بگیریش؟» می‌گیرمش. آرام و سبک از روی کرسی می‌پرد پایین. دسته‌ای از مویش از زیر روسری لیز می‌خورد بیرون. یک سری دندان سفید توی یک هلال صورتی باز برق می‌زند: «باریکلا پسر!» بعد همان‌طور که مشغول باز کردن «المنت» آبگرمکن است، می گوید: «جلد کتاب ادبیات که تغییر کرده. خودش چطور؟»  می‌گویم: «نه خیلی...» می‌گوید: «مادرتم از اون فراموشکاراسا...! زنگ زده تعمیرکار خواسته خودش رفته بیرون... یه چای که می‌تونی بدی به من آره؟... بدو پسر! چای خواستگاریت رو بخورم..» صورتم داغ شده . کتری توی دستم می‌لرزد. می‌گذارمش روی اجاق. مکعب اتاق می‌گردد... می‌‌گردد... ومی‌ایستد. بعد از دو سال هنوز این ماجرا را به مادرم نگفته‌ام... مادردر آستانه  در آشپزخانه ایستاده می‌گوید:«آشپزخونه جای درس خوندنه پسر؟! چهار روزه گیر دادی به این کتاب. فکر می‌کنی تو کنکور فقط از ادبیات دو سوال می‌آد؟» وصدایی اتاق را می‌گرداند: «سال دومی هسی؟... سال دومی هسی؟... جلد کتاب ادبیات که تغییر کرده خودش چطور؟... خودش... خودش...» ابروهایش را داده توی هم و دستش تند تند می‌رود و می‌آید، با مهارت.  پیچ‌گوشتی را بر می‌دارد و...درجه را و... می گوید: «تمام شد.»
استکان چای را می‌برم جلو به چای که توی نلبگی ریخته و به لرزش پنهان دستانم که نگاه می‌کند، دو تا چال قشنگ می‌افتد دو سمت دهانش. زیر چشمی نگاه می‌کند به من. سرم می‌افتد پایین. دستش می‌رود توی موهایم و انگشت‌هایش موهایم را زیر و رو می‌کند: «خجالتی هسی بچه!» سرم را می‌آورم بالا: «من... بچه نیستم.»  نمی‌دانم اگر مادرم بود بهتر بود یا بد تر. دستش می‌رود زیر چانه‌ام: «خوب...اخم نکن آقا..» خودکار و دفترچه فاکتور را از جیب رو پوشش می‌کشد بیرون. سر خودکار می‌رود لای همان هلال صورتی قشنگ و صدایی از بین سر خود کار و دندان‌هایش می‌زند بیرون: «خوب آقای... چی بودی...؟» نگاهم می‌پرد بالا: «صا... صادقی.» «خوب آقای صادقی حساب مااااا» استکان چای را می‌برد بالا... دستم می‌رود جلو. هول بر می‌دارم سمتش: «می‌سوزی. !میسوزیا..داغه!» استکان چای می‌آید پایین. انگار تازه متوجه من شده باشد. خودش را جمع و جور می‌کند. چهار انگشت جلدی موهای مشکیش را می‌چپاند توی رو سری. آستین‌هایش را می‌کشد پایین. می‌گوید:«پنج هزار تومان... می‌دهید یا منتظر مادرتون شم؟» پنج هزار تومان...پنج هزار تومان... پنج هزار تومان به او باید بدهم من. من انگار از آن بالاها او را می‌بینم... بلندتر... بزرگتر می‌شوم. می‌گوید:«آقا...؟!آقا...؟!» می‌گویم:«نخیر می‌پردازم اگر صبر کنید چند لحظه.» وقتی بر می‌گردم دارد خودش را توی آینه کوچکی که مادرم گذاشته بالای سینک می‌بیند. آب دهانم را قورت می‌دهم. می‌آیم داخل. بر می‌گردد. یک لحظه نگاه‌مان در هم می‌رود. می‌گوید: «آقا... قابل نداشت» اسکناس‌های سبز توی دستم و دستش می‌لرزند. می‌گوید: «خوب... با اجازه.» می‌خواهد برود... می‌خواهد برود. و من انگار از آن بالاها پرت می‌شوم پایین. آرام می‌گویم: «خانوم...خانوم.!» بر می‌گردد. بر می‌گردد... بر می‌گردد... و بر می‌گردد چشم من و چشم او چه می‌گویند به هم نمی‌دانم... دستم دستش... لبم با لبش... مکعب اتاق می‌چرخد، اسکناس‌های سبز می‌چرخد من می‌چرخم او می‌چرخد. کتاب ادبیات از دستم می‌افتد... مکعب می‌چرخد... او می‌رود... مکعب در حالتی کج از حرکت می‌ایستد.

پایان

 

نسرین مدنی:توصیف ها خطی نیست. چیدمان خوبی دارد بی آنکه آدم را ناگهانی با آنچه مد نظر راوی است مواجه کند.پی بردن راوی به زیبایی تدریجی است :
اول صدا....در ادامه چند جمله....
بعد ظاهر زن:مانتو و آستین بالا زده و روسری
به تدریج:روسری ...چند جمله ...عضلات بازوهای منقبض شده و رگ های آبی ِ از سفیدی پوست بیرون زده ، دسته ی موی لیز خورده از زیر روسری ، (تشبیه زیبای ِ ) یک سری دندان سفید توی یک هلال صورتی ِ باز.
پسری که مانند مکعب اتاق تغییر حالت می دهد می تواند پرداختی باشد از درونیات شخصیت داستان مکعبی که می چرخد که با صدایی می گردد کج می شود و عینیتی واقعی می یابد. ساختار بیرونی :اتاق با ساختار درونی راوی:حس ها و امیال همسو می شود.
طرز برخورد شخصیت ها واقعی است وبه دور از هر تکلف و مصنوعیت و ملموس تر آنکه رخ دادها منطبق با امیال طبیعی شخصیت هاست.منظورم اینه که هیچ اتفاقی در داستان نمی یفتد که شخصیت را به انتهای داستان سوق ندهد. مطلب پِرتی در داستان وجود ندارد.
زبان داستان روان است و کلمات مانوس و مالوف که با ذهن خواننده به راحتی ارتباط برقرار می کند.
داستان تصویری سالم از بُرش کوتاهی از زندگی و قانون طبیعت بود.

 

ربابه: این داستان دارای نوعی تکنیک در نوشتن است که من دوست دارم یک علامت سوال یاگره که کم کم انداخته می شود و کم کم هم بازش می کند این شخصیت داستان

فرزانه مهران:داستان آن زن تعمير كار پرداخت خوبي داشت ولي نمي دانم چرا بعد از خواندنش احساس بدي را القا كرد شايد هم از قوتش باشد ولي باوجود قوي بودنش از نظر دوستان به نظرم خيلي جالب نيامد 

 

مریم:داستان تاثیرگذاری است و از لحاظ ساختار و فن نوشتاری خوب بیان شده است. کلا مفهوم و قالب با هم سازگاری دارند و مخصوصا حرکات و ویژگی های یک تعمیرکار زن به خوبی به تصویر کشیده شده است.  

پوریا:داستان آن تعميركار زن داراي ويژگي هاي منحصر بفرديست كه آن را از سايركارها متمايز مي كند. 
شخصيت پردازي دقيق پسر نوجوان و طراحي دقيق كنشها و عكس العملهايش به شدت طبيعي ودرعين حال حيرت انگيز است  
به همه اينها بايد توصيفهاي زيبا و سوژه يابي بكر نويسنده را نيز اضافه كرد.

مهدی خلیلی شورینی: – آن تعمیر کار زن – بخاطر حس تعلیق لذت بخشی که تا پایان داستان ادامه دارد . و همچنین تصویر سازی مدام و پی در پی بجای حرافی و وراجی بیش از حد . زبان ساده و روان و ضر ب آهنگ مناسب آن .

حمیدرضا سلیمانی: ای کاش بیشتر می نوشت. جاهایی داشت که باید بیشتر 
نوشته می شد. داستان خوب پایان می گیرد. در چند سطر آخر ایجاز به خوبی 
رعایت شده اما جا داشت که یک حادثه ی دیگر اتفاق بیافتد

 

توضیح:گرفته شده از امتیاز دهی داستانهای مرحله ی دوم سایت کولیها  و نظرات داستانهای دریافتی مرحله دوم

http://moniroravanipor.com/index.php?option=com_content&task=view&id=59&Itemid=58

http://kooliha.blogfa.com/post-202.aspx

نوشته شده توسط مریم تنگستانی  در ساعت 2:12 | لینک  | 

چند روز پیش در مسیر شیراز بندر عباس توی آسمونا یار دبستانیمو دیدم اونو  از نگاش و صداش شناختم...بعد هی خاطره پرت کردیم طرف همدیگه و خندیدیم و هواپیما که در بندر نشست گریه کردیم و او رفت...اما چیزی به یادگار گذاشت که بعد از کسب اجازه از او در وبلاگم  می گذارمش هر چه بادا باد...

 

مادر کتب تار دبستانم کو؟!

من غمزده ام تار خراسانم کو؟!

مادر به خدا دروغ گفتند-آن مرد؛

در زیر شکنجه گفت: بارانم کو؟!

تصمیم ندا بود که ما می خواندیم

کبری به خدا یار دبستانم کو؟!

سهراب انار دارد اما  ـ دارا

فریاد زد:  آن انار خندانم کو؟!

مادر تو بگو یار دبستانم کو؟!

من غمزده ام تار خراسانم کو؟!

باید بروم ولی تو فریاد نزن:

آن گم شده ی توی خیابانم کو؟!

آخر تو همیشه توی گوشم خواندی:

آن مشت گره کرده ی پنهانم کو!

باید بروم پیش از اینکه سارا

با اشک بگوید آه ایرانم کو؟!

مادر دل من گرفت. درمانم کو؟!

من غمزده ام تار خراسانم کو؟!

 

 

نوشته شده توسط مریم تنگستانی  در ساعت 4:2 | لینک  | 

توي بزرگ و عزيزم سلام

الان كه ساعت 6 بعد از ظهرپنج شنبه است

من دارم براي

تنهاييم توي اين خانه تاريك

گريه مي كنم

و..به تمام قصه هاي خوب جهان فكر مي كنم

قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب و

فكر مي كنم چرا هيچ نويسنده اي

قصه اي براي بچه هاي بد ننوشت

به جودي ابوت فكر مي كنم

و به آن لنگهاي دراز معشوقه اش

به عجيبترين آليس در اين سرزمين

به دماغ پيناكيو و قلب گوشتي ژپتو

من دارم فكر مي كنم به قسمتهاي بد داستانهاي خوب

به آدم  و گندم ...و

تنهايي خودم

روي اين زمين تسخير شده

توي بزرگ و عزيزم دارم به اين فكر مي كنم كه

چرا نمي آيي

من به اين فكر مي كنم كه اگر بيايي

مهم نيست لنگهايت چقدر دراز باشد

مهم نيست موهايت قرمز باشد يا دستهايت چوبي

مهم نيست از سرزمين اوز ميآيي يا عجايب

توي بزرگ و عزيزم

مهم اين است:

كه بيايي

به همين سادگي

نوشته شده توسط مریم تنگستانی  در ساعت 12:38 | لینک  | 

نمي دانم پدر گفت: " آب يا آه..." من اما رفتم آب بياورم و وقتي آمدم .پدر ...آه پدر...اصلا داستان از آنجا شروع شد كه پدر رفته بود به كرمان ..من تا به حال به كرمان نرفته ام كه فضاي آنجا را برايتان ترسيم كنم. با پدر هم نبودم كه همه چيز را بگويم . زاويه ديد داستان هم داناي كل نامحدود نيست. من اول شخص مفردم و داناي كل محدود . خب پدر رفته بود به كرمان كه پسته بياورد .پدر يك جورهايي تاجر است . قد بلندي دارد و با موهاي جو گندمي كه وقتي رو ي شقيقه هاش به دو سمت مي رود بر جذابيتش مي افزايد." .پدر در اصل يك گدا گشنه پاپتي بيشتر نبوده تا مادر دستش را مي گيرد": مادر.  خب گفت مي رود پسته بياورد .كسي چه مي دانست كه مي رود چه غلطي بكند. " وقتي آمد اخلاقش سگي شده بود" : مادر...اوه راستي مادر..". مادر يك موجود كاملا رواني است. " : پدر. مادر زل زده بود به پدر كه من رفتم از آشپزخانه آب بياورم و وقتي آمدم پدر.. آه پدر...

پدر رفته بود پسته بياورد خودش گفت :چه مي دانسته كه فروشنده پسته زن از آب در مي آيدو بعد پدر را عاشق خودش مي كند و  پدر يك ماه بعد مي آيد تهران و " اخلاقش هم سگي مي شود" : مادر.

مهتاب: مهتاب يك زن بيوه قد بلند سبزه رو با چشمهاي نافذ مشكي ..كه در كرمان باغ پسته دارد.

مهتاب هم بود وقتي رفتم از آشپزخانه آب بياورم براي پدر...نشسته بود آن گوشه اتاق"چه فرق مي كند كدام گوشه يك گوشه اي نشسته بود ديگر..": راوي. و زل زده بود به دستهاي پر از النگوي مادر.

مادر: يك زن با قد متوسط.و چشمهاي گرد قهوه اي و لبهاي نازك ..از يك خانواده مرفه و اسم و رسم دار. و " موجودي كاملا رواني." : پدر.

من: من سرو شكلم خيلي مهم نيست. اما " نتيجه بيست سال زندگي مشتركم. " : مادر و پدر.

" پدر از كرمان پسته نياورد ،مصيبت آورد" : مادر.من مانده بودم كه باور كنم يا نه تا از زبان خودش شنيدم كه رو به قاب عكس خانوادگي مادر گفت : " من همان زن  دهاتي پاپتي را ترجيح مي دهم به تو و تمام فك و فاميلهات.و"  منظورش از آن زن پاپتي زني بودكه عشق را مي فهمد ." :داناي كل نامحدود نامحدود.

نمي دانم منظورش از فك و فاميلها من هم بودم يا نه. اما من توي قاب عكس نبودم.

مهتاب همان مصيبتي بود كه پدر با خودش از كرمان آورده بود. البته نه خودش را ، مصيبتش را...پدر بعد از يك ماه نيامده بود كه بماند.آمده بود كه بگويد مي خواهم بروم. اما مانده بود كه بگويد يا نه و نگفته بود به زبان اما گفته بود به زبان بي زباني...چند ماه گذشته بود و پدر نگفته بود و چند روز پيش مهتاب آمده بود و مادر در را برايش باز كرده بود.مادر نگفته بود : زنيكه دهاتي يه لا قبا . اما مهتاب قطره اشكي از گوشه چشمش سر خورده بود روي گونه برجسته اش و افتاده بود روي پاي مادر..

مهتاب سر انگشتش را كشيده بود روي گونه مادر و برده بود كنار بيني اش و گفته بود : آه..پيداش كردم خسرو ..عشقم...خسرو: اسم پدر.

من تا به حال صحنه به اين قشنگي نديده بودم. من تا به حال نديده ام كه مادر دستهاي پدر را بگيرد. اما " حتما گرفته كه من به دنيا آمده ام." : مادر بزرگ(مادر پدر)

مهتاب نشسته بود گوشه اتاق زل زده بود به النگوهاي مادر . مادر زل زده بود به پدر. مادر نگفته بود : " پاپتي من تو رو از گل وگوه كشيدم بيرون حالا برام عاشق مي شي.."  پدر اما گفت : " آب يا آه..." من رفتم توي آشپزخانه كه آب بياورم ..توي آشپزخانه اما مطمئنم كه صداي پدر بود كه دو بار پشت سر هم گفت: " آه ...آه.."

وقتي از آشپزخانه آمدم ،ليوان از دستم افتاد..

مادر گفته بود: " خسرو بخدا دوست دارم ..جون نرگس" نرگس : اسم من.

پدر گفته بود : " آه ..آه.." وقطره اشكي كه گوشه چشمش بود فرصت نكرده بود بيفتد.پدر سكته كرده بود.مادر اما قطره اشكش سريده بود روي النگوهاش ..مهتاب خيز برداشته بود سمت دستشويي..اما خدا را شكر مثل داستانهاي ديگر حامله نبود.

مهتاب رفته بود كرمان كه پدر توي بيمارستان چشمهاش را باز كرد. دستش توي دست مادر بود .من دم در ايستاده بودم و به عنوان سوم شخص نظاره گر بودم. چشم پدر پر از آب شد و ملتمسانه گفت : " يه بار ديگه بگو..." مادر دندانهايش را روي هم فشار داد. پدر آنقدر دستش را محكم گرفته بود كه هيچ نيرويي نمي توانست بيرونش بكشد. صدا از لاي دندانهاي مادر آمد بيرون . خشك و بي روح. قطره اشكي از گوشه چشمشان آمد بيرون. " منم دوست دارم" : پدر.

مهتاب رفت كرمان و نمي دانم چه سرنوشتي پيدا كرد. من و مادر و پدر آمديم خانه سر زندگي امان.

 

                                                               مريم تنگستاني-آذرماه 1387

                                                                        بندرعباس

نوشته شده توسط مریم تنگستانی  در ساعت 1:54 | لینک  | 

توی بزرگ و عزیزم سلام!

بغض ...بغض...بغض...

اشک...اشک...اشک...

پدر رفت!!!!

بر لبانش سیگاری روشن

او اما خاموششششششششش

و در دلم دود...

هی... دوووووود

تمام...

...................................

 زیر نارنجِ خانه ی مادر بزرگ سیگاری بر لبانش روشن . لیوانِ چای در دستش....داشت شعر کوچه ی مشیری را زمزمه می کرد...پدرم  در همین حال سکته ی مغزی کرد و رفت....

نوشته شده توسط مریم تنگستانی  در ساعت 1:7 | لینک  | 

 

مي خواهم در مورد يك شب باور نكردني حرف بزنم، نمي دانم از كجا بايد شروع كنم  شايد بايستي از مرگ  برايتان بگويم نه ...از زندگي...زندگي مشترك من و همسرم اما نه بهتر است همه ماجرا را با هم پيش ببريم ولي قبل از هر چيز بايد بگويم كه من يك زن معمولي  با يك زندگي مشترك معمولي و يك شوهر معمولي مثل خيلي از زن و شوهر هاي معمولي  ام .اما بايد قبول كنيد كه داستان امشب خيلي معمولي نيست .خب گفتم كه بهتر است ماجرا را با هم پيش ببريم.

 

 

 الان كه دارم اين داستان را برايتان روايت مي كنم روبه رويم نشسته او را مي گويم  فنجان چاي هنوز بين عسلي و دهانش معلق است.توي آشپزخانه هم كه بودم توي دستش بود، ثابت . نگاهش اما به هر سويي راه مي برد وانگار نگاه نمي كند به هيچ چيز..كنترل تلوزيون توي دستم مي چرخد.مدام كانال را عوض مي كنم.صدا را كم و زياد مي كنم.

 

بخار از لوله قوري روي ميز مي زند بيرون.قوري را كه بالا مي گيرم، مي بردم به يك روز برفي توي دربند.با راحله بودم.گفته بود: "  چاي با كف يا بي كف؟"  گفته بودم :

 " با قليون! "

 بچه ها كف زده بودند...ته مانده خنده روي لبم را بر مي چينم. به فنجان چاي زل مي زنم .مي گويم :

 " امشب نمي دانم چرا هوا كرده ام بزنم بيرون! "

فنجان چاي توي دستش تكان نمي خورد. نگاهش اما ميانبر مي زند به گذشته اي محو كه مي گويد:

" ديگه زير بارون بيرون نري ها! " .

گفته بودم : "زير باران آدم عاشق مي شود انگار! "

 

 صداي باران مي آيد. پنجره را مي بندم. به ساعت ديواري نگاه مي كنم و صداي تلوزيون را مي برم روي22. مجري آهسته حرف مي زند. به پنجره نگاه مي كنم و توقف هر از چند گاه باران پشت شيشه كه انگار عنكبوتي با تن خستگي ناپذير رشته هايي بريده بريده و عمودي مي تند و ناگاه تند بادي مي آيد و همه را مي برد و عنكبوت دوباره شروع مي كند به تنيدن و باز...صدا را مي برم روي 24. بلوز صورتي مجري جيغ مي كشد :

" اينم برا مهناز جون از طرف شوهره دسته گلش. تو عزيز دلمي با صداي..."

 

 كانال را عوض مي كنم. " ديگه اين قوزك پا ياري رفتن ندا..."  با صدا مي خندم حتمن مسير نگاه مضطربش را بر مي گرداند و مي گويد "مثل زنهاي بد نخند!"

 مي گويم

 " از طرف من به شوهررره.."

  به فنجان نگاه مي كنم و با چشمهايم هدايتش مي كنم تا كبودي لبش. مي گويم:

" شوهررره!...بخور عزيزم شوهره خوبش!" ومي خندم.

 

 ته مانده فنجان را يكبار ديگر سر مي كشم .مجري كماكان آهسته حرف مي زند. كانال را عوض مي كنم .خانه پر از صدا مي شود. " به سلا متي عروس خانوم يه كف مرتب..آها شادومادم اومد....."

  مي گويم " فيلم ايرانيه."

 يكمرتبه تمام هلهله ها به انفجاري ختم مي شود ، جمعيت پراكنده مي شود بعد تصوير زوم مي شود روي چهره غرق اشك عروس .

 مي گويم :" زير باران آدم عاشق مي شود!." مي گويم:  فيلم ايرانيه خوب." و مي خندم. نگاهش هنوز ثابت مانده روي من و هزار تا صدا فرياد مي زنند:

" مثل زنهاي بد نخند..."

 

مي گويم : " يا زنه مي زاد يا دارن عروسي مي كنن.".

 سرش مي چرخد. من بي صدا مي خندم.

هيكلم را از مبل مي كنم. مي روم سراغ يخچال .كمي برفك توي مشتم جمع مي كنم  مي گذارم روي تبخال گوشه لبم.  يك كيك عروسكي با خامه زياد و گلهاي صورتي توي طبقه دوم يخچال چشمك مي زند انگشت مي برم زير خامه روي آن: " امروز سالگرد ازدواجمونه!." انگشتم  را به دهان مي برم و روي شصت پايم بلند مي شوم. يك پنج قرمز بالاي سر يخچال جيغ مي كشد.  پنج را فرو مي كنم وسط كيك. "اينم شمع..."

 

 برمي گردم توي هال. خودم را ول مي كنم روي كاناپه. عروس اشكهايش را پاك مي كند، صداي كف زدن مدعوين بلند مي شود...

.".يار مبارك بادا ايشالله مبارك بادا.."

 

.دست او كه فنجان چاي را گرفته ، از توي شيشه ميز مي بينم. مي گويم  : " زود بخور مي خوام فالت رو بخونم." و كانال را عوض مي كنم...

صدا توي اتاقك تاريك مي پيچد: "عجب جاي دنجيه ! "  .

  كافي شاپه ديگه. اند عاشقاس.! -

 - چی می خوری عزیزم؟

-         قهوه ترك    -

 مي خوام فالت رو بخونم زود باش...-

-  واي چه فالي!

 ." تموم خطها رو پاك كردي...تموم خطها رو ...تموم.."  و صدا محو مي شود توي صفحه تلويزيون كه  پيام بازرگاني پخش می کند:

 " سس سالاد دلپذير ..خيار شور دلپذير ..."

 مي گويم: " زندگي دلپذير !"  و به زاويه اي كه دست فنجان گرفته با دسته  مبل ساخته نگاه مي كنم.

 

 مي بينيد كه دارم يك  زندگي خيلي معمولي را برايتان روايت مي كنم. مي دانم منتظر حادثه اي هستيد كه اين روند معمولي را بر هم بزند. راستي اگر اين حادته اتفاق نيفتد چه؟! تازه مي شود مثل هزار تا زندگي معمولي كه تا آخرش مي رويم به هر حال چه اتفاق بيفتد و چه نيفتد شما ناچاريد داستان را ادامه بدهيد ، كه شايد حادثه اي كه قولش را داده بودم امشب را از هزاران شب معمولي سوا كند. ريسكي در كار نيست.تنها چند دقيقه وقت بايد بگذاريد و تا آخر داستان با من همراه باشيد.

 

 

 تلوزيون كماكان روشن است  و گوينده با شور خاصي فيلمي قديمي را تبليغ مي كند: " ناصر ملك مطيعي در خاطر خواه..اين مرد كيست و عاشق چه كسي شده است؟! " دلم مي خواهد فنجان را از دستش بكشم پايين تا عسلي. حتما مي گويم : " سرد شده بايد عوضش كنم." ..

" او به راستي كيست ؟ ديگران چه مي گويتد؟"

  " مي گويم : "  ديديش كه عاشق يه فاحشس! " و تلويزيون كانال مي خورد.زير نويس شده فريبا معتمد مشاور خانواده:

"  چنانچه پزشك قانوني مورد ضرب و شتم قرار گرفتن اون زن رو تاييد كنه و...   كنترل را مي آورم بالا . يك كانال برمي گردم به عقب.

" چرخ گوشت  مولينكس ، آسياب مولينكس.."

 

 كانال مي زنم و كنترل را پرت مي كنم روي كاناپه. صداي گوينده خبري را مي شنوم : " عامل جنگ اخير آمريكا..."

 به زاويه دست و مبل نگاه مي كنم كه باز تر شده. و به چشمهاي او كه حالا خيره مانده روي تلفن.

مي گويم : " عامل جنگ اخير! " و فرياد مي کشم : " ولي تلفن يك طرفس! "  مي گويد : " بقيه هم كه تلفنشون يه طرفس!"

 مي دوم سمت اتاق خواب .خودم را روي تخت ولو مي كنم و  در ذهنم دست فنجان گرفته را مي چسبانم به لبش . بالش را از روي سرم بر مي دارم. حمله مي برم سمت دستگيره در . قبل از رسيدن به هال گذر شبحي سياه را از توي آيينه قدي مي بينم . برمي گردم جلوي آيينه.  مي گويم : " چه فكر كردي؟! "  مي گويد : " در چه مورد؟ "  مي گويم :  " يك فنجان چاي توي اين هواي سرد؟! "  مي گويد : " عالي بود دختر! "

صدا را برده ام روي 27 و گوينده خبري فرياد مي زند:

 شمار كشته شده گان در چند روز اخير.....

 

 مي دوم توي هال ..

. دست او ولو مانده  روي دسته مبل و فنجان چاي غلت خورده تا كنار ميز. او نشسته توي قاب اپن. او افتاده روي مبل  .روي مبل تكان نمي خورد،  اما توي قاب اپن مي خندد . و مي خواند: " تو عزيز دلمي...تو عزيز دلمي..."

 

من افتاده ام روي مبل، من ايستاده ام وسط هال . روي مبل مرده ام، اما وسط هال  زنده ام و دارم براي شما داستاني را تعريف مي كنم كه خيلي هم معمولي نيست.

 

پايان

مريم تنگستاني  آذر ماه 1383 تهران

 

نوشته شده توسط مریم تنگستانی  در ساعت 0:58 | لینک  | 

 

تقدیم به گاو و دریغ از تمامی کسانی که دوستم دارند و دوستشان دارم .

 

بازی پرسپولیس استقلال مساوی شد مثل همیشه !

مادرم امروز هم حوصله ی هیچ کس را نداشت. مثل همیشه!

خواهرم هنوز هم فقط به فکر خودش است.مثل همیشه!

درختهای کویرِ جاده ی بوشهر - برازجان مسلسل وار از پی هم می آیند ! با همان موهای درهم...همه هم قد....همه تکراری...مثل همیشه !

راستی من قرارِ داستان خوانی ام را با دوستانم بر هم زدم!من را چه به این حرفها....مثل همیشه!

من راچه به قلم...من را چه به کاغذ...من را چه به هنر...باید خانه ام را تمیزکنم ..شام و ناهار درست کنم... باید غیبت کنم... باید با دوستانااحمقم معاشرت کنم...باید اراجیف بشنوم...باید به ترکِ دیوار بخندم...مثل همییییشه!!

صبح آفتاب می آید مثلِ همیشه! شب آفتاب می رود مثلِ همیشه! من به تعفن این لاشه یِ گندیده فکر می کنم مثلِ همیشه!

من به گاو فکر می کنم که چه زندگی بهتری دارد....من به خر فکر می کنم.....شاید بتوانی جلوی خر به بدترین کارها دست بزنی...اماخدا بالای سرت است مثل همیشه!

گاو هیچوقت گریه نمیکند! گاو هیچوقت سرت داد نمیکشد! گاو هیچوقت از دستت عصبانی نمی شود! گاو هیچوقت تعصبِ خرکی ندارد!

دوست دارم اینبار در گله ی گاوها متولد شوم!

گاوها را آدمها می کشند! گاوها هیچ وقت خودکشی نمیکنند! گاوها هیچوقت گاو دیگری را نمی کشند! گاو ها برای کسی تصمیم نمی گیرند! گاوها انتخابات ندارند! گاو ها با رنگها کاری ندارند! گاوها تلوزیون ندارند!گاوها  روزنامه ندارند! گاوها رادیو ندارند! گاوها ماهواره ندارند! گاوهاکامپیوتر ندارند! ...گاوها فقط گاوند...

گاوها رییس جمهور ندارند! گاوها جناحِ چپ و راست ندارند! گاوها سلاحِ شیمیایی ندارند! گاو ها انرژی هسته ای ندارند! گاوها مچ بند سبز ندارند! گاوها کشورهای جهان سوم ندارند! گاوها سازمانِ مللِ متحد ندارند! گاوها فقط گاوند و هیچ ادعای دیگری ندارند!

گاوها ادعای پیغمبری نمی کنند! گاوها ادعای عاشقی ندارند! گاوها زندگی شیرینی دارند! گاوها فقط گاوند!

گاوها دین نمی شناسند! گاوها علف دوست دارند! گاوها دروغ نمی گویند! گاوها هر روز اجاق گاز خانه اشان را تمیز نمی کنند! گاوها سیگارنمی کشند! گاوها ظرف نمی شویند! گاوها ماشین لباس شویی ندارند! گاوهالباس ندارند! گاوها توی آپارتمان زندگی نمی کنند! گاوها کلاه ندارند! گاوها  کلاه برداری نمی دانند! گاوها فقط گاوند....

گاوها روزگارشان سگی نمی شود! گاوها شناسنامه ندارند ! گاوها کد ملی ندارند! گاوها بدون پاسپورت به چرا می روند! گاوها می شود اسمشان مارگریتا باشد....گاوها سند ازدواج ندارند...گاوها فقط گاوند...

گاوها وزیر ارشاد ندارند...گاوها برای کارهایشان مجوز نمی خواهند...گاوها دزد و شیاد ندارند.... گاوها تنها گاوند.... 

گاوها دردِ دلشان را سانسور نمی کنند ......

 

 

نوشته شده توسط مریم تنگستانی  در ساعت 22:21 | لینک  | 

 

دو روز پیش بزرگداشت حضرت مولانا بود...

عقل آمد عاشقا خود را بپوش

وایِ من .ای وایِ من از عقل و هوش

شمس تبریزی مرا کردی خراب

هم تو ساقی ـ هم تو می ـ هم می فروش

نوشته شده توسط مریم تنگستانی  در ساعت 21:33 | لینک  | 
 

/html>